خرید بک لینک
خیلی خوبه که یهخورده هم آدم باشم! هیچوقت یادم نیست از وقت و زمانم استفادهی درست کرده باشم! هیچوقت یادم نیست برای خودم وقت گذاشته باشم! هیچ یادم نیست که آدم بوده باشم! من هرکاری خواستم رو انجام دادم! به هرچیزی خواستم فکر کردم! هر حرفی رو که خواستم زدم[البته در این یک مورد، هنوز خیلی از حرفها هست که باید بزنم :| ]، هر وقت خواستم خوابیدم، هروقت خواستم وقتم رو پای اینجا و اونجا تلف کردم! من هروقت چیزی رو میخواستم، میخواستم!! دقت کردید یهجاهایی یه چیزایی رو نباید خواست؟! یا حتی برعکس؟ من حتی یهجاهایی که یه چیزایی رو باید خواست، چیزی نخواستم و هنوزم بابتش عذاب میکشم که آیا تقصیر من بود که نخواستم؟! من اینقدر زندگی رو غیراصولی کردم که دیگه پیش رفتنِ این زندگی رو نمیبینم! من اینقدر بیکار بودم که دیگه درسخوندن هم سختم شده! من اینقدر به طرز احمقانهای آرامش رو توی بیکاری و بیخیالی دیدم، که کم کم، همهی آرامشم از دستم رفت! وقتی یاد شیش هفت سال پیشم میفتم، میبینم اون موقع نسبت به الان بیشتر کار میکردم و خب کارِ یه بچهمدرسهایِ ابتدایی درس خوندنه! و من میخوندم! هرچند هیچچیزیش ی

برچسب: البته واضح و مبرهن است که,البته واضح و مبرهن است,البته واضح و مبرهن است که الناز, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:50

دنبال کلمه میگشتم برای شلوغی ذهنم! به هم ریخته؟ خسته؟ شلوغ؟ مشغول؟ نه! قاراشمیش از همشون بهتره! از همه بهتر توصیف میکنه! در حدی بهم ریخته هستم که یه ساعت با خودم میگم الکی ناراحتم و چیزی برای ناراحتی وجود نداره! راست هم میگم! چرا باید ناراحت باشم؟! وقتی آدم هیچ غلطی نمیتونه انجام بده چرا باید ناراحت باشه؟! من که دلیلی نمیبینم! دو ساعت بعدش خسته از همهچی میشم! یعنی خودم نمیدونم چرا نباید ناراحت باشم؟! من که وضعیتم قاراشمیشه!! من که نمیخوام اینجا باشم و هیچ راهی و هیچی هم ندارم برای اینجا نبودن! من که همش خیالم و خیلی وقته توی واقعیت حرفی نزدم که حرف دلم باشه! خود درگیری دارم! :/ نمیدونم چیکار کنم! و این خیلی بده! من چرا باید این سنگینی رو تحمل کنم! چرا؟! یه دیالوگی توی میکائیل هست که میگه :"کینه داره سمتی میبرتم که ازم یه دیو بسازه. که دستم بره رو اسلحهم و برم ... " یکی هم نیست که بهش بگه لامصب چه نشستی! برو دیگه :))) :::: امروز تو یه ساعت سه بار رفتم دفتر ... یه بار رفتم لب تاپ رو ببرم واسه کلاس ، که دیدم مدیر و معاونا جمیعاً نشستن دارن صبحونه میخورن! مدیر که با کلاه و دستکش

برچسب: قاراشمیش یعنی چه,قاراشمیش دات کام,لغت قاراشمیش, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:50

شاید همهی تغییرهای یهویی قشنگ نباشن، اما تغییراتِ یهوییِ قشنگی برام اتفاق افتاده! در حدی که هنوز هم بعد از این همه مدت، منتظر یه تغییر یهویی هستم که شاید بیاید، شاید! امروز امتحان جغرافی داشتیم و زنگ دوم بیکار! دیروز هیچی نخوندم :/ اصلا نفهمیدم چرا اینقدر اشتباه کردم و این ریسک رو قبول کردم و دیشب و دیروز هیچی از جغرافی نخوندم ... حالا خداروشکر جغرافی بهخیر گذشت! ولی همش با خودم درگیر بودم فردا رو چیکار کنم! :| فردا هم فیزیک امتحانه و هم زبان میپرسه [چون تا حالا شفاهی از من نپرسیده، حتما از من میپرسید!] و هم زیست ممکنه بپرسه و هیچی ازش بلد نیستم و هم دینی عقب هستیم و باید سریع درس بده، هم من ذهنم مشغوله :| شوفاژها بخاطر تعمیرات و خرابی خاموشن و وضع مدیر و معاونا دیدنیه! با کلاه، دستکش، پالتو و دست های روی هم کشیده شده! اونا بیشتر از ما سردشونه! زنگ دوم معاون پرورشی اومد سر کلاس! گفت شما درستونو بخونین اومدم اینجا گرم بشم :)) باز اینجا دم و بازدم 36 نفر باعث میشه یهذره اینجا گرم بشه! :)) زنگ آخر، میخواستیم بریم که همه رو برگردوند و معاون آموزشی خیلی خونسرد گفت فردا استثنائاً ب

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:50

امروز که بخاطر تعمیرات تعطیلم :دی ولی اینم میتونه یه دلیل جدا باشه : عکس اینقدر هوا سرد بود و اینقدر بارون اومد که بالاخره آسمونِ خدا، برفش رو هم نشونمون داد :)) دقیقا هم همین امروز که رسماً و علناً تعطیلیم باید برف بیاد؟! :/ آخه مگه چندبار رنگ برف رو میبینیم که دقیقا امروز برف میاد؟! :)) حالا یه روز میومد که جداگونه تعطیل میشدیم :دی والا :دی خداروشکر :) پارسال فقط یه بار رنگ برف رو دیدیم، دوسال پیش هم همینطور ... امیدوارم امسال با این سرمایی که از پاییز شروع شده، دفعات بیشتری شاهد برف باشیم، اونم یه برفِ تعطیل کننده :دی

برچسب: برفک دهان,برفک تلویزیون,برفک دهان نوزاد, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:49

برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که برف اومده بود فکر میکردم، به شبهای برفی که پتو رو میخ میزدیم به دیوار و جلوی پنجره آویزون میکردیم تا سرما نیاد، به شبهایی که میرفتم زیر پتوی آبی رنگ، به شبهایی که برای صداهایی که میشنیدم، تصور میساختم، نمیدونم صدای چی بود، ولی فکر میکردم یکی داره توی پارکینگ جارو برقی یا یه همچون چیزی میکشه :)) تصور خندهداری نبودااا، کلی با همین تصور میترسیدم، همین الان هم دقیقا طعم همون ترسِ بچگونه زیر زبونم هست! خیلی جالبه! این طعم ترس و این حس وحشت رو زیر همین پتوی آبی رنگ حس کردم... الان با اون موقع چه فرقی کرده؟! فرقش در اینه که اون موقع میتونست همهچی بهتر باشه و الان ... نمیدونم... ولی خیلی فرق کرده ... به یاد اون شبها و روزهای برفی، تعطیلیِ اول ابتدایی، پسگردنیای که بخاطر توی کلاسمو

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:49

هیچ دقت کردید خیلی وقته سریال ترکیِ درست و حسابی ندادن! دلم یه چیزی مثل کلید اسرار و حلالم کن میخواد :)) حتی یه چیزی مثل گمگشته :دی کلاس چهارم بودیم، من و یکی دیگه مبصر بودیم، شوخیش گرفته بود، روی تخته اسمم رو به صورت "مراد یالمیز" نوشت :| [سریال حلالم کن اون سال پخش میشد] میخندید و من فکر میکردم خاب که چه :))) همهی ماژیکها رو در انحصار گرفته بود و منم وقت فکر نداشتم و فقط میخواستم یه تیکهای بهش بندازم! یه ماژیک گیر آوردم و اسمشو با یه پسوند الکی پلکی که فحش هم نبود نوشتم! عین این بچههای تخسِ بدردنخور بغض کرد و حتی نذاشت چیزی که نوشتم رو پاک کنم... به عبارتی کولی بازی در آورد :/ بعدم دوئید و منم هلش دادم و آرنجش خورد به دیوار... بازم بغض کرد و ... :| معلم که اومد یه نگاه تاسفباری به هردومون کرد و از مبصری عزلمون کرد ... دو نفر دیگه که هر دوتاشون از رفیقای صمیمیم بودن رو مبصر کرد و تا آخر سال همونا مبصر بودن ... ولی چرا واقعا همیشه از این بچههای بیجنبه گیر من میفته؟! د آخه لامصب من هرچی میگفتم تو بازم همینجوری میشدی دیگه! پس چرا من اینجوری نیستم اصلا :)) ::: الان میتونم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:49

رکنِ اصلیِ مشکلاتی که نه فقط توی زندگی خودم، بلکه زندگیِ خیلیها میبینم، اونایی که امکانات اولیه یه زندگیِ خوب رو دارن، کمبود کارهای عاقلانهست ... کمبود استفاده از عقل و بیعقلی!! همهی مشکلاتِ زندگیها ،مملکتها ،دشمنیها ، جنگها و غیره همشون بخاطر عقله! میدونم چیز جدیدی کشف نکردم! ولی دارم به یه دنیای با عقل فکر میکنم! چقدر این چند روز زندگی میتونست بهتر باشه! چقدر این زندگیها میتونه بهتر باشه! چقدر نادانی کار دستِ ما داده! چقدر اشتباه کار دست من داده ... من درستش میکنم! من یهچیزی رو میسازم که هیچوقت نبوده! من خودم رو میسازم ... قرار نیست هیچی عوض بشه! ولی قراره یه چیزایی رو عوض کنم! اونم نه یهروزه! میدونم طول میکشه... ولی لامصب آدمیزاد یهبار بیشتر نمیتونه زندگی کنه و بیشتر از یکبار نمیشه انتخاب کرد و من توی یه دوراهیِ مسخره موندم! من رفتم تجربی ولی علاقهای به شغلهاش ندارم[علاقهای به هیچکدوم از شغلهای رشتههای انسانی و ریاضی هم ندارم و نسبت به این دو، شغلهای تجربی رو ترجیح میدم] ! و اگه برم سراغ شغلی که علاقهمندم بهش، علاوه بر ریسکی که برای قبولنشدن داره

برچسب: خوب میدونی که چجوری دل منو بلرزونی,من خوب میدونم که یه دیوونم,وگرنه خوب میدونم که درد از هرطرف درده, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:49

در حدودِ چهار هفته پیش بود که "یک مترسک" پستِ "نیمهزارتاییِ"وبلاگش رو نوشت! هیچی دیگه! فعلا که هِی از این وبلاگ به اون وبلاگ دنبالِ پستهای مهمانش میریم :دی + چندین وقت پیش که تاریخش یادم نیست ، یه صدای ضبط شدهای از گیتارنوازیش گذاشته بود ؛ که قصد دارم تویِ پستِ پونصدونهی خودم بذارمش :دی بشنوید *البته از اونجایی که این صوت مال من نیست ، رویِ فایل رمز گذاشتم و رمزش هم همون رمزِ ثابتِ وبلاگمه! هرکی هم نداشت و میخواست میتونه بگه تا بهش بدم :)

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:49

دوشنبه تعطیل بود ، چهارشنبه تعطیله و پنج شنبه و جمعه هم تعطیله!! سه شنبه چی میگه این وسط؟!
دولت همینروزای بین التعطیلی رو تعطیل کنه رأی میاره!! والاع با اون کلیدش :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:49

من واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر مزخرفیم!! من واقعا برای خودم متاسفم که خانواده مزخرفی دارم! من واقعا برای خودم متاسفم که راهی ندارم! من واقعا برای خودم متاسفم که همهچی برای خوب بودن فراهمـه ولی همهچی داره هدر داده میشه! من واقعا من برای خودم متاسفم که این همه همهچی مزخرف شده! من واقعا برای خودم متاسفم که هیچ خری نیست دو کلوم! حرف بزنم و فقط با این تایپ کردنِ لعنتی خودم رو خالی میکنم! من واقعا برای خودم متاسفم که بلد نیستم درست عصبانی بشم و واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر به فکر کشتنشم! من واقعا برای خودم متاسفم که خونسرد به نظر میرسم اما لحظهای نیست که به فکر انتقام نباشم ... من واقعا برای خودم متاسفم که هرکسی حتی اونی که تو راه مدرسه میبینم ، زندگیش نرمالتره!! من واقعا برای خودم متاسفم که هیچی رو نمیتونم تغییر بدم! ... باور کنید بیعقلی هیچ قشنگ نیست! وقتی هیچکس عقل نداره ؛ همین میشه! بیشعوریِ محض! همه بیشعور! وقتی همه بیشعور باشن همهچی به فجیعترین شکلِ ممکن پیش میره! باور کنید من نمیدونم چرا یه مسئله ساده اینقدر پیچیده میشه! من نمیدونم چرا اینقدر همهچی رو گند

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 22:49

صفحه بندی